تبليغاتX
ناگفته هایی از عشق
حرفهایی برای نگفتن

بسیار وقت ها 
با یکدیگر از غم و شادی ِ خویش
 سخن ساز می کنیم
اما در همه چیزی رازی نیست
 گاه به سخن گفتن از زخم ها
 نیازی نیست 
سکوت ِ ملال ها
از راز ِ ماسخن تواند گفت .

روزهای سختی رو پشت سر میگذاری...دلشوره کارتو داری

برات دعا میکنم....

میدونم موفق میشی....تلاش کردی و نتیجشو میبینی.....


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:6  توسط شیوا 
بزرگترین تنبیه برای کسی که از نظر روحی و احساسی به آدم بد کرده چیه؟ کسی که آنقدر غیر نزدیک نیست که بشه به مساله اهمیت نداد و در عین حال بار اولش هم نیست که پا رو  از خط قرمز فراتر گذاشته و در واقع مساله نوعی سوء استفاده در میونه.  بدترین کیفر کدومه؟ انتقام؟ نفرت؟

به باور من سنگین ترین کیفر برای چنین فردی اینه که شما  کم محلی  (به قول آمریکاییهاignore) بکنیدش.  یعنی او رو ندید بگیرید انگار که اصلا این بابا وجود خارجی نداره. گویی که او رو ریز می بینید و یا اصلا نمی بینید. نفرت ورزیدن بیهوده است و به نوعی برای این آدم  یک موهبته. عین عشق ورزیدن میمونه. چون باعث میشه که فکر و ذکر شما دائم مشغول او باشه. 


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:21  توسط شیوا  | 
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط شیوا 

هر چه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم

سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن......

خدایا ....خیلی سخته....تحمل از دست دادن دو عزیز در اوج جوانی و نشاط  پر از حس زندگی....

درست موقعی که باید لذت از زندگیشون ببرن...بعد از گرفتن مدرک پزشکی....بعد از اینهمه تلاش...

کاش اون سقوط وحشتناک اتفاق نمی اوفتاد....

خدایا خودت تحمل دردشم  بده......


+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط شیوا  | 
                                  

فردا تولدته عزیزم...مبارک باشه ایشالا ۳۳۰ سال زنده باشی

آرزو داشتم توی این روز پیشت باشم.


+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:44  توسط شیوا  | 
      

آن مرد در باران رفت......

بدون اینکه دلیل رفتنشو بگه....

میدونی چی میخوام بهت بگم ؟؟توی این یک ماه همش ازت خواهش کردم که جوابمو بدی ولی به هیچ کدوم از اس ام اس هام اعتنایی نکردی خودمو خیلی کوچیک کردم اما اشکالی نداره دوست داشتن که این حرفها رو نمیشناسه..اما واقعیتش اینه که میخواستم یه چیزی رو هم به خودم ثابت کنم...من از تو یه تصور دیگه توی ذهنم بود اون چیزی که از تو برای خودم ساخته بودم نه خود واقعی تو...

خود واقعی تو یه آدم خود خواهه که هیچ کس بجز خودش براش مهم نیست...

میدونی تو تصورم تو اون راننده کامیون بودی اون با اینکه همه جاده رو خوب بلد بود بازم پشت سریهاشو راهنمایی میکرد.حتی میزاشت ازش جلو بزنن...تو همون هستی ولی عظمتتو بزرگی ماشینت میدونی....خوب فکر کن ببین چی گفتم....

میدونی بزرگی به ثروت و مقامو خیلی چیزهای دیگه که خیلیها از صبح تا شب دنبالشن نیست...

بزرگی به داشتن روح بزرگه....به توانایی رسوندن خیر نامحدود به اطرافیان....

به اینه که بتونی دیگرانو ببخشی برای اطرافیانت ارزش قائل شی ..معنی عشقو بفهمی....

اگه نتونی هزارها هزار میلیارد هم پول داشته باشی که تمام دنیارو هم بگردی..باز هم خوشبخت نیستی...مگه زندگی چقدر ارزش داره....

 پس بزرگ بودن هم خیلی مهم نیست مهم بزرگوار بودنه...

میدونی حرف آخرم به تو چیه؟؟

قد ادعاهات نبودی.................................................................................................................................................


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط شیوا 
 

                            هرگز فراموشت نخواهم کرد

همیشه احساس میکنم خیلی حرفها توی دلمه که دوست دارم بهت بزنم ولی نمیتونم...اینجا خیلی خوبه یه خورده راحت میشم..احساس میکنم شاید یه روزی اینها رو بخونی اما بازم خیلی حرفها رو نمیشه نوشت اونها رو میشه گفت فقط به خود خودت...بعضی موقعها بعضی وبلاگهایی رو که دوست دارم رو میخونم از اینکه دو نفر اینقدر همدیگه رو دوست دارن وبا هم خوش میگزرونن لذت میبرم..پیش خودم میگم مگه من چی کار کردم که زندگیم اینجوری باید باشه ولی سریع خدا رو شکر میکنم..اینو از خودت یاد گرفتم که ناشکری نکنم...نمیدونم با اینهمه مهربونی که من توی تو دیدم الان چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟؟من مثل کسی بودم که پشت فرمون توی یه جاده پشت یه کامیون بزرگ گیر افتاده نه جایی رو میتونه ببینه نه میتونه سبقت بگیره ...مونده معطل که چی کار منه یهو دست مهربون راننده کامیون از پنجره می یاد بیرون و راهنمایش  می‌کنه که می‌توانی بی‌هیچ خطری سبقت بگیری؛ چراکه او جلو را می‌بیند ـ خوب می‌بیند، چون بالاتر از همه‌ی دیگر خودروهای جادّه است...تو هم مثل اون راننده کامیون بودی همیشه منو راهنمایی میکردی چون افق دیدت بازتر بود ...تو برای من از همه بالاتر بودی و هستی...نمیدونم چرا مهربونیاتو ازم گرفتی؟؟؟من توی این جاده بزرگ تو رو کم دارم ..بدون تو کم مییارم..اینم بگم من شکوه و بزرگی تو دو در عظمت ظاهریت نمیدیدم ..در خوبیها و مهربونیها و لطفهای نا محدودت میدیدم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:18  توسط شیوا 
میدونی وقتی جوابمو نمیدی چه احساسی بهم دست میده؟؟
شاید برای اینکه همیشه بهت میگفتم من از سئوالهای بی جواب بدم مییاد.من دیگه دوست ندارم توی زندگیم سئوالی بدون جواب باقی بمونه این خیلی اذیتم میکنه و تو برای آزار من بهترین راهو انتخاب کردی ..ولی چرا باید منو آزار بدی ؟ آخه تو که میدونستی همه دلخوشیم توی زندگی تو بودی..من که آزاری به تو نرسونده بودم..من که همش از خدا بهترینها رو برات آرزو میکردم..مگه من چی کار کردم که مستحق این رفتار از طرف تو شدم؟؟؟
مدام از خودم میپرسم چی شده؟آخه چرا اینجوری رفتار میکنه؟؟؟؟همش طی یه گفتگوی درونی از تو توضیح میخوام.یه گفتویی که تو طرف دیگش نایستادی که حرفهامو بشنوی...
چرا نباید اینهمه گریه کنم؟؟؟پس اینهمه غصه ناراحتی درد و استیصالو بذارم کجای دلم؟؟؟

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط شیوا 
باید مثل پرنده بود ، با بالهائي هميشه آماده پرواز بي قيد ... بي شرط ... رها با يد در انتظار هيچ بود و در انتظار همه چيز.....


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:25  توسط شیوا 
غریب آشنا دوستت دارم بیا....

غریب آشنام دیگه جوابمو نمیده....


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط شیوا  |